محمد تقي جعفري
296
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
قصهء فرياد رسيدن رسول صلى الله عليه و آله كاروان عرب را كه از تشنگى و بىآبى درمانده بودند و دل بر مرگ نهاده و شتران و خلق زبان بيرون انداخته ( ( 3130 ) ) اندر آن وادى گروهى از عرب خشك شد از قحط بارانشان قرب ( ( 3131 ) ) در ميان آن بيابان مانده اى كاروانى مرگ بر خود خوانده اى ( ( 3132 ) ) ناگهانى آن مغيث هر دو كون مصطفى پيدا شد از ره بهر عون ( ( 3133 ) ) ديد آن جا كاروانى بس بزرگ بر تف ريگ و ره صعب و سترگ ( ( 3134 ) ) اشترانشان را زبان آويخته خلق اندر ريگ هر سو ريخته ( ( 3135 ) ) رحمش آمد گفت هين زوتر دويد چند يارى سوى آن كثبان رويد ( ( 3136 ) ) كه سياهى بر شتر مشك آورد سوى مير خود به زودى مىبرد ( ( 3137 ) ) آن شتربان سيه با يك شتر راويه از آب صافى كرده پر ( ( 3140 ) ) پس به دو گفتند مىخواند تو را اين طرف فخر البشر خير الورى ( ( 3141 ) ) گفت من نشناسم او را كيست او ؟ گفت او آن ماه روى قند خو سيد و سرور محمد نور جان مهر و بهتر شفيع مجرمان ( ( 3142 ) ) نوعها تعريف كردندش كه هست گفت مانا او مگر آن ساحر است ( ( 3143 ) ) كه گروهى را زبون كرد او به سحر من نيايم جانب او نيم شبر ( ( 3144 ) ) كشكشانش آوريدند آن طرف او فغان برداشت بر تشنيع و تف ( ( 3145 ) ) چون كشيدندش به پيش آن عزيز گفت نوشيد آب و برداريد نيز ( ( 3146 ) ) جمله را ز ان مشك او سيراب كرد اشتران و هر كسى ز ان آب خورد ( ( 3147 ) ) راويه پر كرد و مشك از مشك او ابر گردون خيره ماند از رشك او